تبليغاتX
کارگر و خدمات سیار

کارگر و خدمات سیار

یا رزاق

روز جهانی کارگر

روز جهانی کارگر بر تمامی زحمت کشان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:7  توسط امیر  | 

تولد

سه ساله شدیم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 23:12  توسط امیر  | 

عیدانه

جان و جهان!  دوش  کجا بوده​ی ..........  نی غلطم،  در دل ما بوده​ای
دوش  ز  هجر  تو  جفا    دیده​ام ..........  ای که تو سلطان وفا بوده​ای
آه که من دوش چه سان بوده​ام ..........  آه  که  تو  دوش  کرا  بوده​ای
رشک  بــرم  کـاش  قبا  بودمی ..........   چونک در آغوش قبا بوده​ای
زهره   ندارم  که   بگـویم   تــرا  ..........  بی من بیچاره چرا بوده​ای؟!
 یــار  سبک روح!  به وقت گریز ..........   تیز تر  از  باد  صبـــا  بوده​ای
بی​تو  مرا  رنج  و  بلا  بند  کرد ..........   باش  که  تو  بنده بلا بوده​ای
رنگ رخ  خوب  تو  آخر  گواست ..........    در  حرم  لطف خدا  بوده​ای
رنگ  تو داری،  که زرنگ  جهان ..........   پاکی، و همرنگ بقا  بوده​ای
آینه​ی رنگ تو عکس کسیست ..........    تو  ز همه رنگ  جدا بوده​ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 20:27  توسط امیر  | 

خدایا

متن برگرفته از ایمیل:

گفتم: خدایا از همه دلگیرم، گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند، گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری، گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنهاترینم، گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم، گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم، گفت: بیش از من؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 14:48  توسط امیر  | 

تقدیم به همه زنان سرزمینم!

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت:
 این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت:
بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی.
 سرت را به زیر افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین میبارند.
 گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان میشوی.
از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است.
مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش.... 
و من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو....
گفتم: به چشم.
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم،
به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم.
چقدر دوست میداشتم بر موجی كه مرا به سوی او میخواند بنشینم،
اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی كه نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم .
دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستمنمیدانستم چرا؟ قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...
به خدا نگاهی كردم مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگویم، میدانست.
با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی درد توست.
بدون او تو غیرکاملی .
مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است .
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.
نمیبینی كه در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم...
من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید كردی ؟!
خدا گفت: من؟!!
فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تكرار میكند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 21:25  توسط امیر  | 

روزهای بارانی

دکتر شریعتی:

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:46  توسط امیر  | 

نیا باران

 

نیا باران!

زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم

خوب میدانم

که گل در عقد زنبور است ولی

سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:8  توسط امیر  | 

سیزده بدر

 

سیزدهتون بدر! البته با یک روز تاخیر!!!

 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 23:21  توسط امیر  | 

تبریک

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 17:27  توسط امیر  | 

سفره خالی

 

یاد دارم در غروبی سردسرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

دادمیزد کهنه قالی میخرم
...
دست دوم جنس عالی میخرم

کاسه وظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت اهی کشید

بغضش شکست



اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی میخرید؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 22:23  توسط امیر  |